محمد تقي جعفري

204

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

جواب آن مثل كه منكران گفتند از رسالت خرگوش پيغام پيل را از ماه آسمان ( ( 2809 ) ) اضطراب ماه گفتى در زلال كه بترسانيد پيلان را شغال ( ( 2810 ) ) قصهء خرگوش و پيل آرى و آب خشيت پيلان ز مه در اضطراب ( ( 2811 ) ) اين چه ماند آخر اى كوران خام با مهى كه شد زبونش خاص و عام ( ( 2812 ) ) چه مه و چه آفتاب و چه فلك چه عقول و چه نفوس و چه ملك چه وحوش و چه طيور و چه جماد چه ملوك و چه گدا چه كيقباد چه بلاد و چه جبال و چه بحار چه مه و چه سال و چه ليل و نهار چه تراب و آب و چه باد و چه نار چه خريف وصف و چه دى چه بهار جمله اندر حكم و در فرمان او هم چو گويى در خم چوگان او ( ( 2813 ) ) آفتاب آفتاب آفتاب اين چه مىگويم مگر هستم به خواب ( ( 2814 ) ) صد هزاران شهر را خشم شهان سر نگون كرده است اى بد گوهران ( ( 2815 ) ) كوه بر خود مىشكافد صد شكاف گرد ايشان ماه و خور اندر طواف ( ( 2816 ) ) خشم مردان خشك گرداند سحاب خشم دلها كرد عالمها خراب ( ( 2817 ) ) بنگريد اى مردگان بىحنوط در سياستگاه شهرستان لوط ( ( 2818 ) ) پيل خود چبود كه سه مرغ پران كوفتند آن پيلكان را استخوان ( ( 2819 ) ) اضعف مرغان ابابيل است و او پيل را بدريد و نپذيرد رفو ( ( 2820 ) ) كيست كو نشنيد آن طوفان نوح يا مصاف لشكر فرعون و روح ( ( 2821 ) ) روحشان بشكست و اندر آب ريخت ذره ذره آبشان بر مىگسيخت ( ( 2822 ) ) كيست كو نشنيد احوال ثمود و ان كه صرصر عاديان را مىربود ( ( 2823 ) ) چشم بارى در چنان پيلان گشا كه بُدندى پيل كش اندر وغا ( ( 2824 ) ) آن چنان پيلان و شاهان ظلوم زير خشم دل هميشه در رجوم ( ( 2825 ) ) تا ابد از ظلمتى در ظلمتى مىروند و نيست غوئى رحمتى